89/5/9 روز عروسی
دیگه از این زودتر نمی تونستم ب اینجا سر بزنم.تازه یه کم خستگیم در اومده.
دلم می خواد تمام خاطراتش تو ذهنم بمونه.خوب و بد(بد که نه.سخت!)
امیدوارم قسمت همه بشه
نوشته شده در ساعت ۳:۳۱ ب.ظ توسط مهدیه لینک
سبک زندگی Life Style |
دیگه از این زودتر نمی تونستم ب اینجا سر بزنم.تازه یه کم خستگیم در اومده.
دلم می خواد تمام خاطراتش تو ذهنم بمونه.خوب و بد(بد که نه.سخت!)
امیدوارم قسمت همه بشه
اصلآ باورم نمی شه اینهمه وقته نیومدم اینجا.چقدر اتفاقهای خوب و بد تو این مدت افتاده و من هیچی در موردش ننوشتم.خوب البته اتفاق خاصی هم از ننوشتن من نیافتاده
از محیط اینترنت هم زیاد خبر ندارم که چجوریه.چه حرفایی زده می شه و چه حرفایی نه.البته این هم مهم نیست چون در طول روز کلی از این حرفا رد و بدل می شه.
نمی دونم چرا هر وقت می ام اینجا فکر می کنم مثل مسیحیا در مقابل یه کشیش قرار دارم و باید اعتراف کنم.اعتراف به کارهای بدی که انجام دادم و کارای خوبی که انجام ندادم.هرچند تو فکر خودم این پروسه اتفاق می افته ولی جالبه.
به یاد دوستان افتادن،کنجکاوی برای اینکه بفهمی چه حال و روزی دارن و بعد از اینکه مطمئن شدی خوب و رو به راهن بری و دوباره چند وقت از نبودنت نگران
نباشی.جالبه!
جالبه؟!خیلی وقته از این کلمه استفاده نکردم.
اینترنت عزیز از همه بیشتر به خاطر تو خوشحالم.که بی خیال همه چیز به پویاییه خودت ادامه می دی...
به امید دیدار
از این قسمت عنوان اصلن خوشم نمی اد.
خوب، خوب! وبلاگ خودم چطوره؟نمی دونم من بی وفام یا قسمت که نمی شه زود به زود تورو اپدیت کنم!
چی می خواستم بگم؟اهان! هیچی،داشتم سرک می کشیدم تو اینترنت...ولش کن ناراحت می شی.فقط به خاطر تو اومدم که اپدیتت کنم.
زندگی خوب پیش می ره.هومنطور که انتظار داشتم.چند روز عالی یه روز ابری.می دونی که چی رو می گم؟اره زندگی مشترک.اول جاده ام هنوز.صفر کیلومترم هنوز راه نیوفتاده که بخوام برات در مورد هر کیلومترش بگم.
مدرسه هم خوبه.یه کم با تجربه تر شدم.اون مهربونی سالهای اول حالا جاش رو داده به یه کم جدیت کاری و سختگیری.بچه های این مدرسه جدید خیلی بهترن.خیلی هاشون خودکارن و با علاقه درس می خونن.بهت گفته بودم یکیشون که اسمش سوگله شبیه فرزانه است؟چشمم می ترسه بچرخه سمتش.خدایا...دلم می خواد بدزدم بیارمش خونمون پیش خودم باشه تا همیشه.
روال زندگیم هم بد نیست در کل.فعلن داریم بار فرهنگی جامعه رو می بریم بالا با فیلم دیدن و مجله خوندن و (مجله اشپزی دیدن بیشتر:))...
سرمو گرم کرده فعلن زمونه.دیدی که یه تغییراتی دادم تو اسم و این حرفا؟سعی می کنم زود برگردم.فعلن بابای
" سوگواران خموش "
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
شعر : شفیعی کدکنی
گاهی وقتا که حوصله ام نمی گیره کاری رو که باید انجام بدم؛می رم سروقت کارای دیگه.اگه خیلی حالم خوب باشه اون کار دیگه غالبآ تمیز کردن و مرتب کردن چیزاییه که تو نوبت بودن و اگر حالم خوب نباشه می رم سروقت بازیهای کامپیوتری.امروز از اون روزا بود که حوصله ی درس خوندن نداشتم،در عوض کلی چیز میز جابجا کردم.یه سری به چیزای قدیمی زدم.مثل اینکه باید اینجور می شد تا یه سری هم به وبلاگم بزنم.
از من دلگیر نباش،تقصیر من نیست.به خدا نمی دونم چی باید بنویسم،از مدرسه، از کنکور که همیشه یه ماه مونده بهش شل می شم برای درس خوندن یا از ...
سرفه ی لعنتی امانم نمی ده. بعد از 4 بار دکتر عوض کردن از عمومی و متخصص و فوق تخصص هنوز خوب نشدم.20 روز شد دیگه.داشتم فکر می کردم یه سری به وبلاگ صددرد بزنم اگه منو یادش نرفته باشه.
خدارو شکر بقیه ی دوستان هم فعالن و از قرار معلوم سلامت.
جدی چی شد امروز یاد گذشته ها افتادم. باور کنید یاد تک تکتون بودم.از قدیمی ترین دوستان اینترنتی تا دوستان جدید که الیته اونا هم دیگه جدید نیستن.
خوب مثل اینکه نوشتن یادم رفته. ولی برای بازگشت بد نیست.سعی می کنم فراموشت نکنم وبلاگ عزیزم...
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری
فرزانه ی عزیزم دیگه درد نمی کشه...
هنوز هم باورش سخته. حتی بعد از ۳ سال که شاهد درد و رنجش بودیم. کاش اینهمه بزرگ نبود. کاش انقدر صبور نبود.کاش انقدر امیدوار و خوش صحبت نبود...
فرزانه ی عزیزم ۲۷/۱۲/۷۰به دنیا اومد و ۳۰/۶/۸۶ هممون رو با خاطراتش تنها گذاشت. دیگه براش دعا نکنید. برای خودمون دعا کنیم که به پاکی اون از دنیا بریم.
و در آن شب که وسیع دل من می گیرد
تو مرا می خوانی
دل شوریده من
به غزلخوانی تو می میرد
و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت
گفتمت طاقت دوری هرگز !
جان من همره تو بار سفر می بندد
تو به من می خندی .......
خنده ای تلخ و حزین
یادم آمد که در آن شب باران
زیر گوشم می گفت
بوسه ای . عطر و گلی بدرقه راهش کن
..............ای دریغا باران
این وداع مرگ من است
و در آن شب که وسیع دل من می گیرد
رفته ای از این شهر
از تو پیشم مانده
تکه بغضی که ببارد گاهی
تا شود نغمه ای و گه اهی
و فقط یک امید ......
خالی از شعر و نوید...
